تبليغاتX
عاشق دل شکسته

يک دعا مي کنم بگين آمين.... خدايا آنکه در تنهاترين تنهاييم تنهاي تنهايم گذاشت خواهشي دارم... تو در تنهاترين تنهاييش تنهاي تنهايش نزار

به یادگار مانده در تاریخچهارشنبه نوزدهم تیر 1387 و ساعت 11:33

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛ و امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی. اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی.

 

وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: سلام!!!!

اما تو خیلی مشغول بودی. یک بار مجبور شدی منتظر بشوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی. بعد دیدمت که از جا پریدی. خیال کردم می خواهی با من صحبت کنی؛ اما به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات او با خبر شوی. تمام روز با صبوری منتظر بودم. با اونهمه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی.

 متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی که با من حرف بزنی، سرت را به سوی من خم نکردی.

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری. بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی. نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی از روزت را جلوی آن می گذرانی؛ در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری...

باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی؛ و باز هم با من صحبت نکردی. موقع خواب...، فکر می کنم خیلی خسته بودی.

بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی ، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی. اشکالی ندارد. احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام. من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی. حتی دلم می خواهد یادت بدهم که تو چطور با دیگران صبور باشی.

 

من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر یک سر تکان دادن، دعا، فکر، یا گوشه ای از قلبت که متشکر باشد. خیلی سخت است که یک مکالمه یک طرفه داشته باشی. خوب، من باز هم منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو...

 

به امید آنکه شاید امروز کمی هم به من وقت بدهی.

 

عیبی ندارد، می فهمم و هنوز هم دوستت دارم. روز خوبی داشته باشی...

دوست و دوستدارت: خدا

 

 

 

با خدا باش......  پادشاهی کن


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخدوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 9:27

خدایا ..

چه لحظه هايی که در زندگی ترا گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی ...

چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی ...

چه روزهایی که سرم تُو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است ...

وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی..

وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت ... و دنیا غم هاش و بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی... تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی...

وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی...

وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه... اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم ...

وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش ... نه شاد بودن واسه داشته ها ...

 و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم ... و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربونتر باشی ...

خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون.....

 

خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم

دادن هایت

ندادن هایت

 گرفتن هایت

 دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخپنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 11:20

 

 

مي توان ديوانه بود و عاقلانه رفتار کرد .

 

مي توان در يک لحظه تصميم گرفت و يک عمر رنج کشيد .

 

مي توان به رفتن ادامه داد خيلي بعد از آنکه تصور مي کني ديگر نمي تواني .

 

مي توان افکار را کنترل کرد و يا آنها تو را کنترل ميکنند.

 

بلوغ به تجربه هاي تو و درسهايي که از آنها گرفتي مربوط است نه به سالهاي زندگيت.

 

مجبور نيستي دوستت را عوض کني اگر بداني دوستت عوض خواهد شد .

 

زندگيت مي تواند در يک لحظه توسط مردمي که تو حتي نمي شناسي تغيير کند.

 

حتي زماني که تصور ميکني چيزي براي بخشيدن نداري مي تواني به کسي که کمک مي طلبد 

 

ببخشي .

 

اگر کسي آنگونه که تو مي خواهي دوستت ندارد به اين معني نيست که در عشق او نقضي 

 

هست.

کساني را که بيشتر دوست ميداري زودتر از دست مي دهي


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخسه شنبه پانزدهم اسفند 1385 و ساعت 17:52

تقديم به همه كساني كه به عشق خود نرسيده اند ... !


نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟

گفت نه.

گفتم: خسته مي شي بذارخوب كمكت كنم ديگه.

گفت: نه خودم جمع مي كنم.

گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟

نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم.

بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش.

ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده.

ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه.آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره.

تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما

دل داري بلد نيستيم موندم.

دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟

انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا.

سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه

رازدارش بود


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخجمعه بیستم بهمن 1385 و ساعت 16:25

يافتم ! يافتم.
آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و
گل افشاني لبخند تو آراستمش

تار و پودش را از خوبي و مهر
خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام ....
دوستت دارم را
من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام

***
اين گل سرخ من است !
دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،
كه بري خانه دشمن
كه فشاني بر دوست
راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست
در دل مردم عالم
به خدا
نور خواهد پاشيد
روح خواهد بخشيد

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !
اين دلاويزترين حرف جهان را
همه وقت،نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار

دوستم داري ؟ را از من بسيار بپرس

«
دوستت دارم » را با من بسيار بگو !


وقتي معلم سر کلاس سوال کرد که عشــــق چند بخشه ؟؟؟

من زود جواب دادم.... اجازه ما بگيم :

يک بخش ؟.................

اما معجزه شناختن تو بهم ثابت کرد نه غير از اينه !!!

سه بخشه ؟........................

۱ : عطش ديدن تـــو

۲ : شوق با تو بودن

۳:غم بي تو ماندن
 عشق با روح شقايق زيباست عشق با حسرت عاشق زيباست عشق با نبض دقايق زيباست عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست

 

کاش بدونی چقدر دوست دارم

 


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخیکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 11:50

سلام به همه دوستانم....

ممنون که بهم سر می زدید.....

من دیگه نمیام......

 خداحافظ

از همه کسانی که دوسشون دارم و همیشه به یادشونم ممنونم

دوستد اره همتون : نیما


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخچهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 13:44

سلام دوستان من....

نمی دونم که تا حالا این جور جریانات براتون پیش امده یا نه؟؟؟؟

منم یه روز یه خواهر داشتم که خیلی دوسش داشتم....

کاش می تونستم بهش بگم... تا اینکه رفت................................


وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد .
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد
.
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم
".

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوستش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم
" .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد
" .
من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم
" .

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم
.

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.

نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم
"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
.

سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود
:

"
تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي‌دونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخجمعه هفدهم آذر 1385 و ساعت 18:38

شنیدم چلچراغ آرزوهایم که روزی معبر تاریک جان من بر نور آن منور بود.... او که روشنی بخش فضای انزوایم بود... اکنون ذر جای دیگر نور می پاشد..... .... شندیدم شمع بزم هر شبستان است.....

خدایا کاش من پروانه میگشتم

 

شنیدم مست و آشفته چو یک شمع به بزم غیر می رقصد.... شراب تلخ می نوشد.... بر روی پیکر پاکش هزاران نقش می خواره است.. شنیدم ساقی بزم رقیبان است....

خدایا کاش من پیمانه می گشتم

 

شنیدم آن لبان آتش افروزی که روزی سحرگاه بوسه هایم بود..... به هرجا قصه می گوید حکایت از دل افسرده می گوید...... شنیدم قصه گوی بزم مستان است......

خدایا کا من افسانه می گشتم

 

شنیدم... کاش نه هرگز می دیدم.... نه می شنیدم..... نه می خواندم.... و نه آوای به گوشم می رسید..... اما اکنون از شنیدنیها تنم چون شمع لرزان است

خدایا کاش من دیوانه می گشتم

 


شاید اشتباه اما عاشقا دروغ میگن

آدمای مهربون و با وفا دروغ می گن

اونا که میگن تا همیشه دیوونتن

بذار بی پرده بگم که به شما دروغ میگن

اونا که میان به این بهونه ها که اومدن

از توی شهر قشنگ قصه ها دروغ میگن

اونا که فدات بشم تکه کلامشون شده

به تموم آسمونا. به خدا دروغ میگن

اونا که با قسم و آیه می خوان بهت بگن

تا قیا مت نمیشن ازت جدا .

دروغ میگن


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخچهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 18:14

سلام به همه

چت باکس وبلاگ درست شد....

 

در کنار قالبه....

امتحان کنید کار میکنه هااااااااااااااااااا....

 


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


به یادگار مانده در تاریخسه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 13:53

هر شب وقتی تنها میشم.... حس میکنم پیش منی.... دوباره گریم میگیره.... انگار تو آغوشه منی... روم نمی شه نگات کنم.... وقتی که اشک تو چشمامه.... انگار دستات تو دستامه...

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم میبینم..... اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم..... قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کناره من..... شبای جمعه که میاد بیای سره مزاره من.....

به زیره خاکم هنوز نرفتی از خیاله من.... غصه نخور سیاه نپوش... گریه نکن برای من..... دیگه فقط آرزومه بارون بباره رو تنم..... رو سنگه قبرم بنویس تنهاترین تنها منم.....

 

 


چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم

مگر دوست داشتن جرم است ؟

من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد

کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم

ولی.... او را چرا

من او را فرا موش نمیکنم.... ولی گناهش راچرا

من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم

ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت

وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی

همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه شود تا بخشیده شوم


به یادگار مانده از : [ @ \/\/ ! /\/ ] موضوع : [ ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © niima All right reserved
This Template Designed by /\/ ! /\/\ @ Copyright © 2005 /\/ ! /\/\ @